بعد از آن طوفان و آن سيلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها

غير از آن قومي که شد کشتي نشين
شد تهي از آدمي روي زمين

عاقبت کشتي به ساحل در نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رست
.....
خاک شد گل ,گل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد

نوح را هم اوفتادش کار گل
کار گل را برگزيد از جان ودل

ساخت از گل کوزه هايي چند نوح
داشت با آن کوزه ها پيوند نوح

تا که روزي يک ملک با احترام
نوح را آورد از حق اين پيام:

گفت بايد کوزه ها را بشکني
نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

کوزه هارا ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه دل گردد پريش
...
بار ديگر آن ملک آمد فرود
در سراي نوح , گفت اورا درود

گفت : حق گفتت که اي نوح نبي
چون تو جنباندي به سوي ما لبي

خواستي تا شويم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير

من فرستادم بسي طوفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيل خيل

خواستم چون بشکني کوزه گلت
کوزه بشکستن بسي شد مشکلت؟

پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکنم بنيآن خلق؟

خود جهان از زندگاني آکندمي
پس چو گفتي بيخشان برکندمي

آن که خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟

آن که را انديشه اي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حق زيست؟

نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزه هارا بر سنگ ني , بر سر شکست