فرهاد برای شیرین
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
گفتم : که دوستت دارم. گفتی : تو دل داری مگر؟

+ نوشته شده در شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:21 توسط مهدی بابایی
|
فاحشه ی پُر کاریست