پشیمانی از استاد مشیری
با همه بی سر و سامانیم
باز بدنبال پریشانیم
طاقت فر سودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشا نیم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها.... به کجا می کشیم - خوب من؟
ها...ـ نکشانی به پشیمانی ام
فریدون مشیری
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 0:36 توسط مهدی بابایی
|
فاحشه ی پُر کاریست