باور نمی کنم
باور نمي كنم
هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
يك كاري خواهد شد.زيستن مشكل شده است.
و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و
دير مي گذرند كه احساس مي كنم خفه مي شوم
هيچ نمي دانم چرا؟
اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است.
و اوست كه مرا چنان بي طاقت كرده است.
احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم و در خود بيارامم.
از بودن خويش بزرگ تر شده ام و اين جامه بر تن من تنگي مي كند.
اين كفش تنگ و بي تابي فرار!
عشق ان سفر بزرگ!
چه خيال انگيز و جان بخش است
ايجا نبودن
دكتر شريعتي بزرگ
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 0:45 توسط مهدی بابایی
|
فاحشه ی پُر کاریست